شادا رویش و مانا امّید

نوشتن، مقدس ترین کاری ست که میدانم. نوشتن، دمیدن روح است و رویش امید.

امروز و اینجا مجالی برای نوشتن یافته ام. و آغاز کرده ام به نامش، و به یاریش.

مبارکست این آغاز برای دلم، و جانم.

این غزل گوارای وجودتان:

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیلست بیوفا
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آنهای هوی و نعره مستانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جسته ایم ما
گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
کان عقیق نادر ارزانم آرزوست
..
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

Top